تو از آن حادثه ی عشق بگو
که چه آرام ما را با خود برد
از آن خواب سفید
به شکفتن های بوسه ی سوخته ی لبهامان
تو از آن روزنه ی باز بگو
که چه زیبا در ما روشن کرد
نور ُ آب ُ روشنیُ آینه را
تو از آن باغ انار ُ تو از آن زرد بگو
از آن روز بگو
یادت هست مرا؟
برگریزان بود اینجا دیدنی
باغ را میگویم
من ُ تو ُ خانه ی باغبان را میگویم
غارغارش کوچه را برداشته
لحظه ها پیوند خورد
به نگاه من و تو
چادرم پس میرود
خم به ابرو میرود
چشمهایم میشناسند تورا
خوابهایم میشناسند تورا
و در اینجاست که ای کاش به کارم میرود...
لحظه ها گم میشوند نه ُ رد میشوند از کنارم میروند
کو؟ رویا بود باز؟
مست و زیبا بود باز
میشود آن کوچه هم محو از چشمان من
میرود آن خواب هم
پیش ای کاش های من ...
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 21:7  توسط راحیل
|
به هوای تن من
به عبور نفس سرد تنم
به سراغم بیا
شهوت آینه را می بینی؟
خالی ام را در آغوش گرفته ست به بند
و بی اندازه هر روز سمج تر شده است
شاید اندازه عکس من و تو جا دارد
پس بیا زود بیا
شهوت آینه در حسرت توست
شاید اندازه عکس من و تو جا داردا...
(امروز بعد از ظهر سر کلاس ریاضی از ذهنم گذشت باید خیلی روش کار کنم فقط میخواستم امروز دست خالی نباشم آخه دلم هوای کلبه مو کرده بود هر وقت وقت داشتم و کاملش کردم میام آپش میکنم حتما
مرسی )
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 0:2  توسط راحیل
|
وقتی به جنون می اندیشم بزرگ میشوم!
آنقدر که در دستان دنیا هیچ چیز گم نمیشود
حتی ذره ای از رویاهایم
توی خواب ها جا گذاشته نشود
و من هر چقدر که دلم میخواهد
قهوه ای باشم
و چیزی به روی آسمانم نمی آورم
یادت باشد
روزی که بادبادکها انقلاب کردند
زیر گوشت گفتم:
هر چقدر که میخواهی به خودت هوا تزریق کن
سبکترها بالاتر میروند
بالاتر!...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:40  توسط راحیل
|
لحظه ای که میخندی و ابرها
شبیه پیرمردهای چاق بستنی فروش می شوند
و لحظه ای که میرقصی و بادها
در تمام نی لبک ها و سرناها می وزند
و نخ بادبادکهای برده را
دوباره یه انگشت کودکان گره می زنند
میان این دو لحظه گاهی
دنیا به طرز عجیبی بزرگ میشود
و گاهی آنقدر کوچک که باور نمیکنی
وقتی میدوی و صدای همسایه ها را در می آوری
دنیا را روی سرت گذاشته باشی
سپید برفی سبزه من
دنیا جای خوبی برای رویاهای صورتی تو نیست
و حلقه پلاستیکی کوچکت را
حتی فنجان های اسباب بازی ات هم به فال نیک نمی گیرند
بخند
بالا بلند بانوی فردای ناگزیر
پیش از آنکه نسل کوتوله های وفادار قصه ها منقرض شود
و کسی لب هایت را عاشقانه ببوسد و
تکه های لبخندت را میان دندان هایش له کند
برقص
پیش از آنکه پروانه ها
خاطره گلهای پیراهنت را
برای شکوفه های پلاسیده تعریف کنند
و حریر نازک دامنت را
دست های زبر زندگی نخ کش کند
بخواب
پیش از آنکه چوپان های قصه من راست یا دروغ
گرگ های گرسنه را به خوابت بیاورند
و آرامشت را
حتی در قصه های خوب برای بچه های خوب پیدا نکنی...
( دیروز با مهسا رفتیم افتتاحیه یه کافه کتاب که مال یکی از دوستای مهسا بود اتفاقا مسیحا شاعر شعر نو هم هست و این کتاب رو بهم داد این یکی از شعرای اون کتابه اما نه مال مسیحا)
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:58  توسط راحیل
|
کاراگاه در شبی بارانی اتوموبیل میراند آه کشید و گفت: ((هشت ضربه چاقو هشت جسد بدون هیچ سرنخی. او دقیق و حرفه ای است))
جرم شناس شیشه های عینکش را پاک کرد:((بله در ضمن کوچک اندام چپ دست نزدیک بین و عاشق بتهوون است و من جای او را میدانم))
صدای ترمز بلند شد.
کاراگاه فریاد زد:(( کجاست؟))
دیگری در حالی که پوزخند زنانتیغه چاقو را در غلافش میگذاشت گفت:((همین جا))
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 15:36  توسط راحیل
|
زن در باغ ایستاده بود که دید مرد به طرفش میدود.
(( تینا گل من ! عشق بزرگ زندگی من))
مرد عاقبت این کلمات را به زبان می آورد
(( اوه تام !))
((تینا گل من!))
((اوه تام من هم تو را دوست دارم))
تام به زن رسید به زانو افتاد و به سرعت او را کنار زد.
(( گل من ! تو روی گل سرخ برنده جایزه من ایستاده ای))
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 15:30  توسط راحیل
|
چمن داشته باشد
حیاط خلوت خانه
آرزوهای کودکی
قسم می خورند آینده
هیچ کودکی آرزو نکند
زیر سقف خیالی خانه
پشت هزار تا آرزو
یادمان رفت ...
دوست داشتیم
چمن ، سبزه ، جنگ نباشد
راستی بابا بهشت رفت ؟
میگفت کنار تو بهشت است
ذروغگو به بهشت نمی رود !!...
خانه خرابه های دلم
چمن ندارد
منبع:حسین
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:46  توسط راحیل
|

قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام
...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 13:22  توسط راحیل
|
جزیره
خواب میبیند
زیر سپیده
و شاخه های سترگ
رامش فرو میریزد
طاووس های ماده رقصان اند
در مرغزار آرام
طوطی تاب میخورد
بر شاخسار درخت
توفنده بر نگاره ء خویش
در
دریای مینایی
لنگر انداخته اینجا
با کشتی تنهامان
همواره سرگشته
با دستهای به هم بافته
لبالب
نرم
زمزمه گر میان علفها
آسوده بر شنها
نجواگر جزیره های آشفته
بس دور:
چه تنهاییم
تنها و میرا
پنهان
زیر شاخه های آرام و جدا از هم
آنگاه که عشق ما ستاره ای هندی میکارد
شهاب قلبی سوزان
با موجی که میدرخشد
بالهایی که میدرخشند
و پرتاب میشوند
شاخه های سنگین
کبوتر جلا یافته ای که میموید
و آه میکشد
در روزها و شب های دراز آهنگ:
چو در گذریم
سایه هامان آواره شوند
آنگاه که غروب
راه های زودگذر را تیره میسازد
پای مه آلوده می افتد
بر موج شعله ء خواب آلود
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:16  توسط راحیل
|
تو از آن حادثه ی عشق بگو
که چه آرام ما را با خود برد
از آن خواب سفید
به شکفتن های بوسه ی سوخته ی لبهامان
تو از آن روزنه ی باز بگو
که چه زیبا در ما روشن کرد
نور ُ آب ُ روشنیُ آینه را
تو از آن باغ انار ُ تو از آن زرد بگو
از آن روز بگو
یادت هست مرا؟
برگریزان بود اینجا دیدنی
باغ را میگویم
من ُ تو ُ خانه ی باغبان را میگویم
غارغارش کوچه را برداشته
لحظه ها پیوند خورد
به نگاه من و تو
چادرم پس میرود
خم به ابرو میرود
چشمهایم میشناسند تورا
خوابهایم میشناسند تورا
و در اینجاست که ای کاش به کارم میرود...
لحظه ها گم میشوند نه ُ رد میشوند از کنارم میروند
کو؟ رویا بود باز؟
مست و زیبا بود باز
میشود آن کوچه هم محو از چشمان من
میرود آن خواب هم
پیش ای کاش های من ...
راحیل
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:54  توسط راحیل
|

سلیا همه اش تقصیر توست . سر انجام جسد متورم مرا در استخر پیدا میکنی بدرود .امبر تو...
او یاد داشت در مشت و با گام های متزلزل بیرون دوید مرا دید شناور با چهره ای درون آب چون مگسی غول پیکر که در ژله غرق شده باشد.
وقتی برای نجات من خود را به آب انداخت و به یاد آورد بلد نیست شنا کند.
من ار آب بیرون آمدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 14:16  توسط راحیل
|
کارمین شگفت انگیز باور نمیکرد نینا دارد به او خیانت میکند. سر انجام نقشه ی انتقام کشید.
نینا برای اجرای آخرین بخش نمایش روی صحنه به درون جعبه خزید. کارمین شگفت انگیز وقت شعبده بازی جادوگری واقعی بود.
وقتی آخرین شمشیر جعبه را سوراخ کرد صدای جیغی بلند شد.
کارمین با خنده: هجی مجی
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 14:11  توسط راحیل
|
سلام خدمت همه دوستان عزیز ممنونم از نظراتتون این شعر هم از آقا حسین هستش
هر لبخندی نشان از...
عشق
دست بوسی خاطره ها
به پایش افتاد
نیست
عاشقانه
پایکوبی نگاه
در نگاه
رسید من خسته
تفکر آخرین گناه
مرگ شروعی جانانه
تکرار ثانیه ها
رقص تنهایی سایه ها
هوس
همین و بس
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 17:10  توسط راحیل
|
مادری که اغلب سر بچه هایش فریادهای دلخراش میکشید روزی متوجه شد که بچه های کوچکش دیگر به فریادهایش اعتنایی نمیکنند.
خداوند آنها را ناشنوا کرده بود تا صداهای ناهنجار را نشنوند.
به گاهی که مادران سنگدل شدند. کودکان هنوز به دنیا نیامده خودکشی میکردند.
(ببخشید اگه پستا تکراری اند اما به نظرم نوشته های قشنگی ان نیستن؟

)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:16  توسط راحیل
|
جوانی که بر سر کوچه می ایستاد. هرروز میخواستند از فردا آغاز کنند. تا چشم بر هم زدند خود را پیر یافتند .
پیری که سنگ قبر میساخت اعتقاد داشت هرکس تا شعور و لیاقت مرگ را پیدا نکند نمیمیرد. پیر سنگ قبر هزاران جوان را ساخت و خود همچنان زنده بود.
خورشید دلباخته ی سیاره ای شد. مردمان زمین ساره را فتح نموده و شروع به استخراج و آزمایشش کردند. خورشید غمگین شد و دیگر طلوع نکرد.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 16:54  توسط راحیل
|
۱.ما همه شخصیت های داستانی هستیم با این تفاوت که هرکس زشتی یا زیبایی نقشش را خودش رقم میزند . رویاها حقیقت هایی برتر از واقعیتهای تلخ پیرامون ما هستند.
پس بهتر است نگذاریم واقعیتهای تلخ مانع رسیدن به رویاهای شیرین نقشمان شوند.
۲.روزی در تمام کشورها اسلحه هایشان را تحویل دادند و در عوض هر اسلحه یک شاخه گل میگرفتند. پس از اتمام اسلحه ها را سوزاندند . جنگ جهانی دیگری سر گرفت و هرکس به سوی دیگری شاخه گلی پرتاب کرد.
۳. آدم برفی دیوانه وار عاشق انسانی شده که او را ساخته بود. شبانه برهنه به آغوشش کشید و از حرارت بدن معشوقش آب شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:45  توسط راحیل
|
با خدا هم...
می شود
شوخی کرد
وقتی بزرگتر شدی
هم بازیهایت که بزرگ شدند
می بینی
تو هنوز هم قد ونیم قد فکر می کنی
اما قهر کردن
را یادت دادند
از خدا که هم بازیت بود
شکایت
همه چیز رایگان برای همه
هنوز هم قد و نیم قد فکر
می کنی
خیال اسباب بازیهای نو
با ثانیه ها محو می شود
و عادت می کنی
که هیچ کس هم قد تو نیست
صدا ها عادت دارند گم باشند :
مگر خدا با تو شوخی دارد ؟
.
و از ترس امشب هم خوابت نمی برد
این شعر مال حسین هستش که فکر می کنه شاعره
اینم آدرس وبلاگش http://abadan.coom.ir
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 13:35  توسط راحیل
|
دوباره شکوه های کودکی
تا همیشه خنده های زورکی
زبان مادری یا نامادری
اصولا در اصل ۱۵۷
ما که در پی گنج
فلز یاب نگاشت از دماسنج
باز
یادم رفت...
در حرارت رفاقت
تا سراب سعادت
از کمای سکوت
همان آرزوهای کودکی
دوستاهای پولکی
باز کدوئین چشمات
انتی بیوتیک نگات
تمام داروخانه لبهات
همه گنج و رنج و شرجی
نخلهای بی سر
نه غربی و نه شرقی ...
به غرورم بر می خورد
می آید و از سر می خورد
میرود از اول می خورد
او که به آخر می خورد
به شعورم بر می خورد
از در به در می خورد
از دست پدر می خورد
او که از شام تا سحر می خورد
به حضورم بر می خورد
گوشم صداهای کر می خورد
دستم خیال بال و پر می خورد
چشمهایی که نگاهای پکر می خورد
راستی ...
هستی با مستی قافیه بود
ببخشید که نگفتم ولی این شعر مال حسین هستش که فکر می کنه شاعره
اینم آدرس وبلاگش http://abadan.coom.ir
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 16:10  توسط راحیل
|

عشاق جوان در ساحل چراغ جادویی را پیدا کردند.جن چراغ گفت: اگر آزادم کنید یک آرزوی هر یک از شما را برآورده می کنم.
دختر به چشمهای پسر جوان نگاه کرد و گفت:
(( آرزو میکنم تا آخر دنیا عاشق یکدیگر باقی بمانیم))
پسر جوان به دریا نگاه کرد و گفت: ((من آرزو می کنم دنیا به پایان برسد))
دیوید و.مه یر
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 10:37  توسط راحیل
|
عشق مرد ترکش کرده بود. مرد از سر نا امیدی خود را از بالای پل گلدن گیت به پایین پرتاب کرد .
اتفاقا چند متر آن طرف تر هم دختری نیز به قصد خودکشی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد.
این دو در میان آسمان و زمین از کنار یکدیگر گذشتند
چشمهایشان به هم دوخته شد
مجذوب یکدیگر شدند
این یک عشق واقعی بود
هردو این را دریافتند
آن هم یک متر بالا تر از سطح آب
جی بونسلت
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:49  توسط راحیل
|